ولیکن قضاوقدر الهی بر خواستهی یعقوب (علیه السلام) چیره گردید و فرمان خدا بر او و یوسف (علیه السلام) جاری شد و یعقوب (علیه السلام) قادر نبود و نتوانست که از خویش و یوسف (علیه السلام) و اخوی دیگرش (بنیامین) دفع بلا نماید و او را اساسی اکراه قلب درحالیکه منتظر بلا بود به برادرانش واگذار نمود. و چنانچه می خواهید کاری انجام دهید، او را در نهانگاه چاه بیفکنید تا برخی از قافلهها او را برگیرند (و کلیدی خود به مکان پرهیز یوسف اسدی سنندج ببرند)! به بدون چاره روزى همگی درها را بسته او را به خود خواند و گفت: “هیتَ لک”. پس چون او را حیاتی خود بردند وهمگی تصمیم گرفتند که او را در پنهان گاه چاه قرار دهند،(تصمیم خویش را عملی کردند)وما به او وحی کردیم که در آینده آن ها را از این کارشان خبر خواهی داد،در حالی موزیک یوسف اسدی که آنها(تو را)نشناسند. همین خوابت را برای برادرانت حکایت مکن، چون میترسم مکر و مکری دربارهی تو بنمایند»، و یوسف (علیه السلام) بی خبر از امر پدر شد و خواب را به برادران نقل کرد». حضرت یعقوب پس از شنیدن همین خواب، به فرزندش گفت : «پسر جان خواب خویش را برای برادرانت مگو که نیرنگی به جهت تو به کار می برند و به راستی که ابلیس برای انسان دشمن آشکاری است» (۳۷۵). » (یوسف/۱۷) حضرت یعقوب (علیه السلام) زیرا سخن ایشان را شنید جملهی استرجاع را گفت و طاقت فرسا گریست و از آن وحی که خدا فرموده بود مستعد و مهیّای بلا باش به یادش آمد، و طاقت را پیشه کرد و به ایشان فرمود: هوسهای نفسانی شما این فعالیت را برایتان آراسته! هنگامی فرزندان یعقوب (علیه السلام)از منزل خارج شدند، حضرت یعقوب (علیه السلام) بیتاب گردید و اهمیت شتاب و شتاب خود را بهایشان رسانید و یوسف (علیه السلام) را در آغوش گرفت و دست در گردن او کرد و طاقت فرسا گریست و آن گاه او را به آنها پس داد و آن‌ها کلیدی شتاب روانه شدند و راه و روش میرفتند زیرا میترسیدند که پدرشان پشیمان شود و بیاید یوسف (علیه السلام) را بازستاند و دیگر به آن‌ها ندهد. لذا بیشتر نسبت به او ابراز محبّت مینمود و برادران زیرا چنین محبّتی را از پدر خویش به یوسف (علیه السلام) دیدند و تماشا نمودند که او را گرامی میدارد، برایشان این عمل گران آمد و در میان خود مشورت کردند. برادران زیرا صدای او را شنیدند بعضا از آنها گفتند باید در همین مکان بمانیم تا اعتقاد نماییم که مرده است.

ایندکسر