[ad_1]

وقتی من 13 ساله بودم ، رفتن به استخرهای عمومی دردناک بود.

من آب را دوست داشتم ، اما اطمینان داشتم که هر بار که پیراهن خود را از تن بیرون می کند ده ها قاضی به من نگاه می کنند. کاش می توانستم بگویم که این فقط حاصل تصورات نوجوانی من است ، اما نمی دانستم چه زمانی یک مربی شنا مرا جدا کرد و از من خواست که در طول کلاس پیراهن بپوشم.

تنها بودن با پیراهن شرم آورتر از سینه بند بود. اما مربی در تلاش بود تا مانند پدر و مادرم و دیگر بزرگسالان دلسوز اطراف من را از خجالت نجات دهد.

واقعیت این بود که من نر نژاد داشتم و برای زنده ماندن در سالهای نوجوانی آینده مجبور شدم از شر آنها خلاص شوم. والدین من مرا برای آزمایش های هورمونی بردند زیرا بیماری به نام ژنیکوماستی معمولاً ناشی از عدم تعادل هورمونی است.

متخصص غدد گفت: شما می توانید ورزش کنید یا جراحی کنید. سالن ورزشی را انتخاب کردم. هنوز هیچ کس در کلاس من به ورزشگاه نمی رفت. این تقریباً در سنینی بود که همه پسران کلاس با شکم در حال رشد و سایر هدایای خالق وسواس داشتند – هدایایی که من به اندازه کافی بدشانسی آوردم.

در مورد بدنم ، من آموخته بودم که مواردی وجود دارد که من از آن خوشم نمی آید. مواردی که زندگی من را در دوران دبیرستان به جهنمی واقعی تبدیل خواهد کرد ، مگر اینکه راهی برای برون رفت از آنها پیدا کنم.

علاوه بر مشکلاتی که در سینه هایم داشتم ، فهمیدم که هر بار پسران دیگر را می دیدم ، بدن من واکنش خنده داری نشان می داد. من جذب پسرها شدم.

اما در دنیای من ، در شهر گواتمالای محافظه کار ، در اواسط دهه 2000 ، پسران جوان نبودند و پسران پسرهای دیگر را دوست نداشتند. هرکسی این کار را کرد یک دمدمی مزاجی بود – یک شوخی مدرسه ای. من حاضر نبودم آن شخص باشم. تمام چیزی که می خواستم این بود که عضلاتم را سفت کنم ، تنش کنم و ورق بزنم. بازدیدهایم از ورزشگاه آرام آرام نتیجه را نشان داد ، اما وقتی با شخصی در دوش ها آشنا شدم همه چیز تغییر کرد.

او دو برابر سن من بود. او پرسید آیا می تواند من را لمس کند. گفتم نه چیزی که من از کلاس علوم به یاد آوردم این بود که هیچ کس مجبور نیست من را همانطور که می خواهد لمس کند. اما بعد به دلیل کنجکاوی عقب نشینی کردم. و بعد گیج شدم. این اشتباه بود و من مجبور شدم به آن پایان دهم. ناگهان تناسب اندام دیگر برای من گزینه ای نبود.

هیچ کس در خانه ما تسلیم نشد و هر وقت به چیزی نگاه می کردیم ، پدر آنجا بود تا به ما یادآوری کند که باید آن را تمام کنیم. اما این قانون به محض اینکه به پدر و مادرم گفتم چه اتفاقی افتاده است ، باطل شد. پدر عصبانی بود ، مادر ناراحت بود و من با چشمانم گریه می کردم ، می دانستم که در افرادی که بیشتر دوستشان دارم شکست خورده ام ، اما مهمتر از همه ، خودم و همه چیزهایی که ایستادم شکست خوردم.

والدین من با صاحبان تناسب اندام در مورد این حادثه صحبت کردند و به آنها گفتند که ما برنخواهیم گشت. اقدام قانونی برای ما بسیار زیاد بود. ما فقط می خواستیم آن را بررسی کنیم و فصل جدیدی را شروع کنیم.

تا 15 سالگی ، درآوردن پیراهن دردناک بود. فکر کردم جراحی بلیط من بود. متخصص غدد من را به یکی از همکارانش ارجاع داد.

وقتی از بیمارستان بیرون آمدم ، بلافاصله متوجه شدم که جای زخم در سینه من بیش از حد انتظار من است.

دکتر گفت: “آنها بعد از مدتی ناپدید می شوند.” اما با گذشت زمان ، جای زخم ها بهبود یافت و بدیهی بود که از بین نمی روند. مادر حامی من ، که مراقب همه چیزهایی بود که باعث می شد احساس راحتی بیشتری داشته باشم ، در خبرهای صبح به پزشکی مراجعه کرد که یکی از بهترین جراحان پلاستیک کشور به حساب می آمد. قرار گذاشتن.

او گفت که نمی تواند کارهای زیادی برای زخم ها انجام دهد. وی گفت ، اما برخی از چانه ها و جراحی زیبایی بینی می توانند کمی به من کمک کنند.

مادرم گفت: “بینی او طبیعی است.” او در خانواده کار می کند. مادرم اجازه نمی دهد صورت من را لمس کند. او به من آموخته بود که عاشق بینی ام باشم و به آن به عنوان میراث من از پدربزرگ مهربانم نگاه کنم. و من نمی خواستم چاقوهای بیشتری پوست من را برش دهند مگر اینکه جای زخم های ناخواسته من را برطرف کند.

این دکتر با اعتماد به نفس گفت: “من فکر می کنم بینی او شکسته است ، اما این تماس شماست.” اونطور که می خواستم کمکی به من نمی کنه. من برای همیشه با زخمهایم مانده بودم.

همانطور که نوجوانان در فیلم ها از دنیا خسته می شوند ، به خانه رفتم و وارد اتاقم شدم. من بندرت چنین کاری می کردم ، اما صادقانه بگویم ، مناسبت آن را اقتضا می کرد. حدس می زنم مادرم به اندازه من خسته و ناامید شده بود ، بنابراین حتی در اتاق من را دنبال نمی کرد.

اما پدر آنجا بود و می خواست بداند چه احساسی دارم. من به او در مورد مشکل جبران ناپذیرم گفتم. او فیکس کننده بود ، اما زمان آن فرا رسیده بود که بی حرکت بایستد و این واقعیت را بپذیرد که برخی مشکلات قابل حل نیست. او فقط مرا در آغوش خود گرفت و به من اطمینان داد که همه چیز خوب خواهد شد ، حتی اگر ما نمی دانستیم این به چه معنی است.

تنها چیزی که می دانستم این بود که از آن پس ، درآوردن پیراهنم در جمع باعث شد که در برابر س vulnالات آسیب پذیر باشم. س Quesالاتی که نمی خواستم پاسخ دهم. هیچ کس حق نداشت بداند که من چه کسی را دوست دارم یا چرا در سینه هایم جای زخم وجود دارد ، اما بی پاسخ گذاشتن این س meantالات به این معنی بود که مردم در نتیجه گیری خود آزادند.

در عین حال ، من نمی خواستم در مسافرت با مدرسه وقتم را در استخر تلف کنم ، بنابراین مجبور شدم یک استراتژی ارائه دهم که به من اجازه دهد بدون دیده شدن از آب لذت ببرم. من تصمیم گرفتم که بهترین راه برای جلوگیری از سوال این است که وقتی همه حواسشان پرت می شود پیراهنم را دربیاورم. تمام کاری که من باید انجام می دادم این بود که منتظر بمانم تا همه وارد شوند در حالی که من در لبه معطل می مانم و بعد وقتی کسی نگاه نمی کرد لباس هایم را در می آوردم. هنگامی که من در انتهای عمق استخر قرار داشتم ، آنها نمی توانستند جای زخم های من را ببینند. من باید آخرین نفر باشم تا کسی مرا نبیند.

اما فراموش کردم که گروهی از بچه ها بودند که هرگز وارد آن نمی شدند. آنها کنار استخر می گشتند و ناامیدانه به دنبال چیزی برای سرگرمی بودند. یکی از آنها پرسید: “سینه های تو چه شده است؟” او سعی نمی کرد احساس ناراحتی و غریبی در من ایجاد کند. او فقط می خواست بداند.

گفتم: “من یک تصادف کوچک کردم.” حقیقت این است که این یک تصادف بود. من هرگز قصد داشتن این زخم ها را نداشتم و لیاقت این را نداشتم که نسبت به آنها احساس گناه کنم. این عمل تلاشی برای احساس راحتی در پوست من بود ، اما باعث شد برای همیشه زخم بروم.

بچه گفت: “من فکر می کردم شما جراحی قلب کرده اید یا چیزی دیگر.” “آنها بد به نظر می رسند. شما باید خال کوبی کنید. “

من با ایده خال کوبی در قسمت های مختلف بدنم بازی می کردم ، اما هرگز به ذهنم خطور نکرده بود که سینه های من ممکن است مکان مناسبی باشد.

مسئله این بود که من همیشه نظرم راجع به مسائل عوض می کردم. به هیچ وجه نمی توانستم روی هر قسمت از بدنم جای زخم دائمی داشته باشم زیرا می دانستم که بلافاصله پشیمان خواهم شد.

با این حال ، جای زخم های من به تعبیری خال کوبی بود. و راهی برای خلاص شدن از شر آنها نبود. آنها بخشی از یک داستان دردناک و دشوار بودند ، اما همچنین نمادی از مقاومت در فصلی بودند که هرگز فکر نمی کردم زنده بمانم. مردم می توانند در مورد من هرچه می خواهند فکر کنند ، خواه من به آنها توضیحی بدهم یا نه. اما این زخم ها بخشی از داستان من شده اند و هیچ کس نمی تواند آن را از من بگیرد.

جی مارتینز پاز نویسنده و کارگردان از شهر گواتمالا است.

[ad_2]

منبع: book-news.ir