[ad_1]

وقتی کارن کیلیا در سال 1940 متولد شد ، سه ماهه نارس بود و کمتر از دو کیلوگرم وزن داشت. او نه ماه اول خود را در بخش مراقبت های ویژه نوزادان گذراند.

هنگامی که او سرانجام به خانه خانوادگی در پارادایز ، نیویورک بازگشت ، پدر و مادرش متوجه سفتی اندام او شدند ، او هرگز در تختخوابش غلت نزده بود و به اسباب بازی هایی که جلویش آویزان بود دست نزده بود. نوزادانی که خیلی زود متولد شده اند در آن روزها بندرت زنده می مانند. پزشکان به والدین کارن گفتند که او را نهادینه کنند و حرکت کنند.

این آخرین کاری بود که جیمز و ماری کیللا انجام می دادند (تلفظ KILL-ill-ee). آنها دور از فراموشی کارن ، در ایالات متحده و کانادا به دنبال متخصصان پزشکی هستند که می توانند به او کمک کنند. آنها بیش از 20 نفر را دیدند که همه گفتند پرونده کارن ناامیدانه است. یکی به آنها گفت که در چین کودکی مثل کارن را بالای کوه می گذارند تا بمیرد.

آنها سرانجام پزشکی را در بالتیمور یافتند که هوش کارن را شناخت ، دید که او از محیط اطراف خود آگاه است و تصمیم گرفت که فلج مغزی دارد. با فداکاری خستگی ناپذیر ، خانواده وی طی 10 سال آینده هر روز حداقل دو ساعت را سپری می کردند و به کارن کمک می کردند تا اندام خود را به عقب و جلو ببرد ، و او سرانجام بر پیش بینی خود پیروز شد.

در اوایل نوجوانی ، او با عصا راه می رفت ، شنا می کرد ، نوشت ، و به مدرسه می رفت.

و او 80 سال عمر کرد.

وی 30 اکتبر در بندر چستر ، نیویورک ، در شهرستان وستچستر ، شمال نیویورک درگذشت. خواهرش کریستین ویلتز گفت که علت آن یک بیماری تنفسی است که منجر به نارسایی قلبی می شود.

ماری کیللیا در دو کتاب پرفروش در مورد دخترش به جهان گفت که در میان اولین کتابهایی است که چالشهای زندگی با معلولیت های جسمی شدید را به تفصیل شرح می دهد و الهام بسیاری از خانواده ها در چنین شرایطی است.

کارن ، کارن (1952) ، نشان داد که چگونه او و خانواده اش برای غلبه بر اختلافات علیه خود تلاش کردند.

از جمله نقدهای درخشان کارن ، که به چندین زبان ترجمه شده است ، مقاله Saturday Review است: “این یک کلمه استثنایی است که ابتدا ، آخرین و به طور مکرر برای این کتاب استفاده می شود. هر کسی که حتی با کاغذ با کارن دیدار کند ، استعفای نژاد بشر را به تعویق می اندازد. “

دنباله “با عشق از کارن” (1963) کارن را در سنین جوانی دنبال کرد. ماری کیلیله همچنین رنس (1981) ، نسخه کودکانه کارن را نوشت.

کارن کیلیا به مدت چهار دهه به عنوان مسئول پذیرش در Trinity Retreat House در لارچمونت ، نیویورک کار کرد. او دو بار به ایتالیا سفر کرد و دو بار در خلوت با پاپ پل ششم دیدار کرد.

او مصمم بود نشان دهد که معلولیت او را محدود نکرده است. از جمله فعالیت هایی که وی دنبال می کرد ، انجام آموزش اطاعت از سگ ها بود. او علاقه خاصی به نیوفاندلندز داشت که بسیار بزرگتر از کارن بود که فقط چهار فوت قد داشت و فقط 65 کیلوگرم وزن داشت.

خانم ویلز ، خواهرش ، در یک مصاحبه تلفنی گفت: “او شدیدترین فردی بود که می توانید تصور کنید.”

خواهرش می گوید ، او هرگز خود را “آسیب دیده” ندانست و در عوض آن را “یک ناراحتی دائمی” خواند.

کارن آن کلیله در 18 آگوست 1940 در راج متولد شد. پدرش مدیر اجرایی شرکت تلفنی نیویورک بود. مادرش خانه دار بود.

کارن در آکادمی ویرجین مری مدرسه ابتدایی Good Good در حوالی White Plains تحصیل کرد. کارن با حمایت خواهر بزرگترش ماری ، که در همان مدرسه چند کلاس از او جلوتر بود ، نمرات خوبی کسب کرد و در سال 1959 کلاس هشتم را به پایان رساند. او در کلاس 10 به طور جزئی در دبیرستان آکادمی تحصیل کرد ، اما پس از رفتن ماری به دانشگاه متوقف شد .

خواهر لورا دونووان ، مدیر سابق دبیرستان که در آنجا دانش آموز نیز بود ، چند سالی از کارن عقب بود ، گفت: “کارن یک افسانه بود.”

خواهر لورا در یک مصاحبه تلفنی گفت: “از روشی که من آن را شنیدم ، این زن جوان شهامت و عزم زیادی داشت.” “او به مدرسه ای آمد که برای افراد معلول قابل دسترسی نیست و من هرگز نشنیده ام کسی بگوید که او همیشه خواهان درمان خاصی بوده است.”

هنگامی که والدین کارن شروع به لابی گری برای حقوق افراد دارای معلولیت در آلبانی کردند ، آنها با بسیاری دیگر از والدین کودکان معلول که از دریافت اطلاعات ناامید بودند و مشتاق به اشتراک گذاشتن تجربیات خود بودند ، ملاقات کردند. این امر منجر به شکل گیری اصطلاحاً فلج مغزی وستچستر شد. بعداً ، ماری کیلیله ، به همراه سایر والدین و داوطلبان ، این سازمان را بنیان نهادند که به انجمن متحمل فلج مغزی معروف شد.

در زمان مرگ والدینش (مادرش در سال 1991 ، پدرش در سال 1994) ، خانم کیلا تنها زندگی می کرد ، ابتدا در یک آپارتمان اجاره ای در نیو روشل و سپس در آپارتمانی که در لارخمونت خریداری کرد.

علاوه بر خواهران ایرلندی او کریستین ویلز و ماری کیلیلا ، از بازماندگان می توان به برادر روری کیللیا اشاره کرد.

پس از انتشار کتاب ها ، کارن و ماری کیلیلا از طریق نامه های سراسر جهان پر شدند و حداقل به 15000 نامه پاسخ دادند. برخی از آنها به سادگی به کارن ، ایالات متحده آمریکا خطاب شده بودند ، و با این حال آنها وارد شدند.

بسیاری از آنها برای تشکر از خانواده برای بیان داستان خود و گفتن اینکه این امر باعث الهام گرفتن آنها از پرستار شدن یا درمانگرهای جسمی یا شغلی شده است ، نوشتند. برخی از خوانندگان حتی در ایوان جلوی خانواده حاضر شدند ، چنان مشتاق ملاقات این “کودک معجزه گر” ، که مادرش او را صدا می کند ، و صحبت در مورد شرایط خودشان هستند.

در سال های بعد ، خوانندگان به بحث های آنلاین در مورد آن پیوستند. بسیاری ، با اشاره به اینکه کتاب “کارن” در مورد است کارن ، نه او ، آرزو داشت که حساب خودش را با صدای خودش بشنود.

اما او برای حریم خصوصی خود ارزش قائل بود و هرگز مصاحبه نکرد و کتاب خودش را ننوشت. خواهر لورا گفت ، او تقریباً از همه دعوت ها برای سخنرانی ، از جمله دعوت از مدرسه قدیمی خود ، برای خطاب به دانش آموزان خودداری کرد.

هنوز هم صدای او تا حدی در کتاب دوم مادرش ظاهر شد. پس از اینکه کارن آزادی ناشی از استفاده از ویلچر را تجربه کرد و تصمیم گرفت که ترجیح می دهد این کار را با عصا انجام دهد ، که فکر می کرد دردناک است ، مادرش به نقل از:

“من دیگر گنجشکی غریب و آهسته نخواهم بود که سر خود را به حالت خمیده می پراند. من آزاد خواهم بود ، واقعاً آزاد خواهم بود. من عقابی رو به خورشید خواهم بود. “

[ad_2]

منبع: book-news.ir